پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 1:11
ترانه ای روی زمین افتاده بود .قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.
ترانه در قناری جاری شد.با او در آمیخت.ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد.ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.ترانه معنا یافت.ترانه جان گرفت.
قناری نیز و همه دانستند که از این پس ترانه بودن است.ترانه هستی است.ترانه جان
قناریست.
ایمان ترانه ی آدمیست.
قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.
"عرفان نظر آهاری"

التماس دعا![]()

