ترانه ای روی زمین افتاده بود .قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.
ترانه در قناری جاری شد.با او در آمیخت.ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد.ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.ترانه معنا یافت.ترانه جان گرفت.
قناری نیز و همه دانستند که از این پس ترانه بودن است.ترانه هستی است.ترانه جان
قناریست.
ایمان ترانه ی آدمیست.
قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان.
"عرفان نظر آهاری"

التماس دعا![]()
هوا سرد است و ميگويي چرا باران خداي من؟
من از باران گريزانم نميخواهم رسد بر تن
دلت مي آيد اي انسان كه باران را جفا گويي
مگر باران تو را پس زد كه اينگونه سزا گويي
براي گرم بودن هم دليل وآيه اي داري
كه گرماي وجود من مرا كافيست اين اري
به هنگام پريشاني خدا تنها رفيقت است
و هنگامي كه غم داري شوي از عشق او تو مست
ولي وقتي كه شادي تو خدا را ميبري از ياد
چرا اين گونه اي آدم ؟ كه غم را داده اي بر باد ؟
به خوبي ها فرايت خواند بدي را بر گزيدي آااه
بگفت از چاله بيرون آي ولي رفتي تو در يك چاه
نمي دانم چرا انسان به اين اندازه مغرور است
نزن ساز مخالف باز كه اين از آدمي دور است
خدا از دستمان مانده به اين خاطر بود شايد
كه شاعر هم زماني گفت : "عجب صبري خدا دارد "
"مولود"
با آرزوی سالی خوش برای همه![]()

