سلام
نميدونم شاعر اين شعر كيه ولي فكر كنم يكي از آقايون
دانشگامونه نميشناسمش وگرنه حتما ازشون اجازه ميگرفتم كه شعرشون رو به عنوان پست
جديدم قرار بدم اميدوارم راضي باشن اسمشونم نميدونم كه بخوام پايان شعر بنويسم...
اين يه شعريه كه در نوع خودش بي نظيره به طولاني بودنش نگاه نكن اگه يه بار بخونيش
دلت ميخواد دوباره بخونيش دوباره كه خوندي دلت ميخواد بازم بخوني و بخوني و ...
اگر حرفمو باور نميكني يه بار با دقت تمام بخونش ببين چطوري خدا داره با بندش با زباني
ساده و صميمي صحبت ميكنه...
ببين با خوندن اين شعر چه قدر ارووم ميشي...

بخوان مرا
منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز
صدايم كن مرا
آموزگار مادر خود را
قلم را ، من هديه ات كردم
بخوان مرا
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از تو به تو
اينك صدايم
رها كن غير مارا،سوي ما باز آ
منم پروردگار پاك بي همتا
منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيكران دنياي تنهامان،
رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا ،من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي،يا خدايي،ميهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم
طلب كن خالق خود را
بجو مارا
تو خواهي يافت
كه عاشق مي شوي مارا
و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك بي ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكيه كن بر من
قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهايت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه گويد كه تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غير از ما خداي ديگري داري؟
رها كن غير ما و
آشتي كن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هر كس به جز با ما ،چه مي گويي؟
و تو بي ما چه داري،هيچ!
بگو با ما چه كم داري عزيزم،هيچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دريا را
و خورشيد و گياه و نورو هستي را
براي جلوه ي خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم
بر خودم احسنت مي گفتم
تويي زيباتر از خورشيد زيبايم
تويي والاترين مهمان زيبايم
كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم مي داشت
تو اي محبوب ترين مهمان زيبايم
نمي خواني چرا ما را؟؟
مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي
ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختيت خواندي مرا
اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نكردي
به رويت بنده ي من ،هيچ آوردم؟؟
كه مي ترساندت از من؟
رها كن آن خداي دور
آ» نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
اين منم پروردگارت ، خالقت
اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي
به پيش آور دوست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكيم
آيا عزيزم ، حاجتي داري؟
تو اي از ما
بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضويي كن
خجالت مي كشي از من؟؟؟
بگو،جز من ، كسي ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن ، يك قدم با تو
"تمام گام هاي مانده اش ، با من"
اين كه چه داشته باشي چه كسي باشي كجا باشي
يا مشغول به چه كاري باشي
تو را خوشبخت يا بدبخت نميكند.
فكر تو تو را خوشبخت يا بدبخت ميكند.
"ديل كارنگي"
it is not what you have or who you are
or were you are or what are you doing
that makes you happy or unhappy.
it is what you think about.

خواهم در خانه ات اکنون شوم ، ای یار نشد
ماهی برکه جیحون شوم ، ای یار نشد
در ره عشق سبک بال گشودم پر پرواز
تا همای آسمان نیلگون شوم ، ای یار نشد
میکده ها بربستم تا از ین سو دلم آزاد شود
بلکه هوشیار به تو مجنون شوم ، ای یار نشد
خرم آن روز دعای سحرم را براتی گیرم
با پیک سحر صاحب قارون شوم ، ای یار نشد
خدایا گر ساز ندامت ننوازد " مولود " ، چه کند ؟
شاید به فریاد این ساز مدیون شوم ، ای یار نشد
" مولود "


