تبليغاتX
مولود

چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 0:2
بهترین دوستی ها میان کسانی برقرار میشود

که از یکدیگر بسیار توقع دارند اما

هرگز به زبان نمی آورند.

                     "سیلویا بریمر"

  

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 16:35

یه سال دیگه.یه روز مادر دیگه.اما...

اما امسال با هر سال دیگه فرق داره.امسال روز مادر

جای خالی صاحب روز تو خونه خالیه.

امسال رنگ خونه کبوده.عشق از خونه پر کشیده.

مادر!وقتی که خواستی بری ، وقتی غصه وجودت رو پر کرده بود

و قصد رفتن کردی ، فکر نکردی بچه هات تو آشیونی بدون مادر

یا بهتر بگم بدون عشق چطور زندگی کنن؟

بال و پر کی رو سرشون کشیده می شه؟

کی با نگاه مهربونش غم رو از دل کوچیک بچه ها دور کنه؟

هیچ به این چیزا فکر کردی که رفتی و ما رو با یه کوه درد و غصه

جا گذاشتی؟

تو دنیایی که خودتم با اون عظمتت پیشش کم آوردی مادر.

بچه هات دلشون برات پر می کشه.دلشون برات تنگ شده.

خونه هوای نفساتو کرده.هوای صدای مهربون و عطر وجودتو.

مادر!چند سال دیگه باید بگذره تا این درد تموم بشه و بچه هات

بازم کنارت باشن؟؟؟؟؟؟

"واسه دوستی که مادرش رفت و تو یه دنیا غربت جاش گذاشت"

******************************************************

تولد بزرگ بانوی دوعالم ، فاطمه ی زهرا(س) رو تبریک می گم.

به مادر گل خودمم تبریک می گم.

                     مادر خوبم ! روزت مبارک. 

 

                    

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 22:38

سلام

بچه ها این متن برام خیلی جالب بود. اینه که

از دفتر یه دوستی برداشتم و گذاشتم به عنوان

پست جدید..."البته سرقت نکردما با اجازه این کارو کردم"

سایه ی بهار را

از حیاط جارو کرده ام

و باران و غزل را

لب حوض نشانده ام

سیب های قرمز انتظار را

از ظرف های ذهن چیده ام

هوای تازه در سماور کشیده است

فقط مانده تا در بگشایی

میان فراغت عصر پاییزی

رها شویم....

میدونید متنی سرشار از امید و امیدواریه.

نویسندش نمیدونم کیه ولی خیلی از متنش خوشم

اومد

                   امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

                    

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  

شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 16:3

سلام.

این پست اختصاص داره به یکی از دوستای گلم.

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود یه مریم گلی نشسته بود

و داشت....

نمی دونم داشت چیکار می کرد.یه یه دفعه یه آقا سوسکه مهربون

(شایدم خانم سوسکه.

چون سوسکه متواری شد جنسیت نامعلوم موند)

اومد جلو و به مریم گلی مون گفت:سلام.

مریم خانم تا صدای سوسکه مهربون رو شنید

از ته اعماقش یا اعماق تهش هیچ معلوم نیست

یه جیغ بنفش کشید و پرید بره از اتاق بیرون که پریدن همان و

گیر کردن پاش تو میله ی آهنی تخت همان و صدای

ترق تروق استخوان

مهربان پا همان.

بیچاره سوسکه.چقدر ترسیده حتما.

و حالا سوسک.این معضل (معزل ،معظل) اجتماع.

امیدوارم نسلشون مثل دایناسور ها منقرض بشه.

من از سوسک چه نوع مهربون چه نامهربون

متنفرررررررررررررررررررررررررررم.

می خواستم عکسشم بذارم.ولی دیدم احتمالا یه چند نفری رو دستم

می مونن.

واسه همین کوتاه اومدم.

"سوسک کمتر ، زندگی بهتر"

 

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 23:21

من نگاهش میکنم روی گردان میشود

یا صدایش میکنم باد غران میشود

من برایش زنده ام او برای دیگری

من دعایش میکنم مثل طوفان میشود

من نمیدانم چرا روزگار تیره ایست؟

من چرا در بند او یا که او در بند کیست؟

غم برایم عادت است در درونم آتشیست

ای خدا آخر بگو راه ***راه چاره چیست؟

او نگاهش میکند آه خندان میشود

چشم های من ولی ابر و باران میشود

در دلم شوری به پا زخم هایم کاری است

با طنین گریه ام سنگ گریان میشود!

باز هم من ماندم و خستگی از انتظار

اشکهای بی ثمر ناله های مرگبار

سایه ی سرد سکوت آرزوهای قشنگ

باز هم من ماندم و طعم تلخ روزگار...

                       

                       "مولود"

 

     

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه نهم تیر 1385 ساعت 0:30

آب باش آب

پاک پاک پاک!!!

اشک آسمان

همنشین خاک

آب باش و باش گنج تشنگان

هر چه زنده است گیرد از تو جان

کوه را بکن با تلاش خویش

هیچ جا نمان پیش پیش پیش

آب اگر شدی پر خروش باش

مثل رود در جنب و جوش باش

آب چون شدی پر ترانه باش

مثل برکه نه بی کرانه باش

"مصطفی رحماندوست"

 

              

 

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع: