تبليغاتX
مولود

یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 14:7

هیچ کس مرا

به مهمانی لحظه های خویش

فرا نمیخواند

بر کدامین گوش آواز کنم؟

روزگار عجیبی است!!!

خیلی دلم گرفته

راستش واسه یکی از دوستام مشکلی پیش اومده

خیلی براش ناراحتم

ولی کاری هم از دستم بر نمیاد

خدایا تو که صدام رو میشنوی چرا...؟

دعاش کنید لطفا

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 ساعت 0:26

زبانم

چندیست که

در آرزوی ادای یک جمله

بغض کرده است!!!

کاش میشد کمی بیشتر به فکر همدیگر باشیم...

 

         ای روزگار

 

تو این شبها منو از دعا محروم نکنید.

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و دوم بهمن 1384 ساعت 16:33

دفتر خاطرات

دیروز که داشتم دفتر خاطراتم رو ورق میزدم چشمم افتاد به یه خاطره

ی جالب و کلی خندیدم با خودم گفتم بزنم به عنوان پست بعدیم. من

 عاشق خاطره نوشتن و خاطره خوندنم.دفاتر خاطرات من همدم تنهای

یهای من هستن!!!

سوم دبیرستان بودم.ما 6 تا دوست بودیم یعنی هنوزم هستیم که با

هم پیمان برادری بسته بودیم.

عاشق هم بودیم و هستیم.قرار بود معلم پرورشیمون گروه سرود

انتخاب کنه.از اونجا که ما خیلی خوش صدا بودیم داوطلب شدیم

واسه گروه سرود.اما با برخورد بد دبیر پرورشیمون روبرو شدیم

که گفت شما 6 تا رو با هم نمیشه کنترل کرد(آخه ما خیلی بچه های

خوبی بودیم و دبیرمون  طاقت خوبی بیش از حدمون رو نداشت!!!)

خلاصه دو تا از برو بچ رو انتخاب کرد ولی از اونجایی که پیمان برادری

(همون خواهری)بسته بودیم اون دو تا هم قبول نکردن که بدون

عزیزای خودشون وارد گروه سرود بشن.

خلاصه تصمیم گرفتیم تلافی کنیم و یه آشی واسه دبیر پرورشیمون

بپزیم فقط منتظر فرصت بودیم.

دو روز بعد از این ماجرا یه آقا پسر(آقا پسر مهربون)که نوازنده ی گروه

سرود بود اومد برای تمرین با بچه ها.بر طبق نقشه ی قبلی تصمیم

 گرفتیم یه استقبال گرمی از این آقا مهربونه و دبیرمون وبرو بچ گروه

 سرود بکنیم.خلاصه زنگ کلاسا رو زدن و من یادمه اون روز در اون

ساعت کلاس عربی داشتیم

با آقای آبرومند(واقعا دبیر دوست داشتنی بود)ما 6 تا تصمیم گرفتیم یه

کم دیرتر به آقای ابرومند افتخار بدیم و سر کلاسش حاضر شیم

آخه قبلش یه کم کار داشتیم.

برو بچ و آقا مهربونه و دبیر پرورشیمون رفتند داخل نمازخونه.و ما منتظر

همچین لحظه بودیم.در این هنگام یه سیم فلزی رو که قبلا تهیه کرده

 بودیم برداشتیم و رفتیم به طرف در نمازخونه و در رو بی سر و صدا

جفت کردیم و با سیم چنان بستشم که نتونن بازش کنن و بعد الفرار

رفتیم داخل کلاس شدیم و آقای آبرومند گفت چرا دیر کردید؟؟؟ما فقط

خندیدیم.دلمون یه جورایی خنک شده بود.

آقا گفت باز چه دسته گلی به آب دادید؟؟؟گفتیم هیچی.گفت خواهیم

دید.

دوستان چشمتون روز بد نبینه.بعد از حدود یکساعت از بلند گوی دفتر

صدا زدند خانم ها مولود...و مونا...به دفتر مراجعه کنند

نمیدونم کدوم نامردی آدم فروشی کرده بود(حسودا زیادن آخه)خلاصه

رفتیم دفتر و خانم جباری جون ناظم مهربونمون یه استقبال گرمی از من

ومونا به عمل آورد(چایی و شیرینی و ..جدی نگیرید)و بعد گفت الان  

 زنگ بزنم به اولیا یا نه؟؟؟خودتون فردا با مامان جوناتون میاید؟؟؟گفتیم

بابا خالی بستن.کار ما نبوده.در این لحظه دبیر پرورشیمون با رنگ و رو

 ی زرد اومد و گفت شما خجالت نمیکشید حالا منو اون بچه ها هیچ

اون پسر (آقا مهربونه رو میگفت)اون بنده خدا چیکار کرده بود؟؟؟

مگه من و مونا میتونستیم تو اون لحظه خندمون رو کنترل کنیم.اخه

نمیدونید خیلی قیافه ی دبیرمون بامزه شده بود!!!

خلاصه ی ماجرا :گرفتن تعهد مثل دفعات قبل و تهدید ناظم و عدم آدم

فروشی ما دو تا نسبت به اون 4 تای دیگه

و ایثار و گذشت دبیر پرورشی و گفتن امان از دست شما توسط آقای

آبرومندو خنک شدن دل ما 6 تا جهت تلافی.

وهمچنین سزنش های مادر گرامی بابت این که شما کارتون زشت بود

دختر خوبی باش و...

نتیجه اخلاقی:1به فرزندان خود بیامزیم تلافی کردن کار زشتی بید.2هر

وقت مشکلی داشتید ما در خدمتیم.

3موفق و پیروز باشید

تو این شبا منو از دعا محروم نکنید

مولود

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیستم بهمن 1384 ساعت 2:14

 

نمیدونم چرا هر چی فریاد میزنم کسی صدام رو نمی شنوه!!!

فریادی که میزنم از ته دلمه و لی بازم...

یه جورایی برام مثل خواب میمونه.تو خواب گاهی وقتا میبینی

میخوای از دست کسی فرار کنی ولی هر چی تلاش میکنی فایده نداره

اعصابت داغون میشه.ترس برِت میداره و دلت میخواد اون لحظه بمیری

حالا شده حکایت من!!!

فریاد منو بشنو

بشنو ببین داره بهت چی میگه:

تا کی دروغ؟؟؟

تا کی ریا؟؟؟

تا کی دورنگی؟؟؟

تا کی خیانت؟؟؟

تا کی دل شکستن؟؟؟

تا کی تظاهر به خوبی؟؟؟

میدونم.میدونم چرا فریادم برات بی صداست.واسه اینکه برات صرف

نداره

اونم تو این دوره زمونه.

عیبی نداره!!!بذار فریاد من بی صدا باقی بمونه.بذار فریاد همه بی صدا

باقی بمونه

ولی یه روزی هممون پشیمون میشیم ولی اون روز خیلی دیره

هم واسه من هم واسه تو.

تو این شبا منو از دعا محروم نکنید

مولود

هی روزگار

 

 

 

 

    

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هفدهم بهمن 1384 ساعت 1:43
یا حسین

ای کوفیان که آتش دوزخ خریده اید

این بود رسم دعوتتان رویتان سیاه

این آب مهر مادر ما بود ای فرات

رویت در این مقابله تا جاودان سیاهيا حسين

 

تو اين شبا منو هم از دعا محروم نکنید

براتون آرزوی موفقیت دارم

مولود

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه یازدهم بهمن 1384 ساعت 22:43

برای آنکه کاملا خوشبخت باشید

 

فقط کافی است لحظه ی حاضر را با لحظاتی در گذشته مقایسه نکنید

 

من در این کار موفق نبوده ام

 

زیرا لحظه ی حاضر را حتی با لحظاتی در آینده مقایسه کرده ام!!!

 

 

in order to be utterly happy the only thing necessay

 

is to refrain from comparing this moment with other

 

moments in the past  which I often did not fully enjoy

 

becouse I was comparing them with other moments

 

in the future.

 

 

                             "Andre  Gide"

 

    

سلام

 

فقط میتونم بگم خیلی خسته ام

 

خیلی برام سخت بود و احساس میکنم یه باری از رو دوشم برداشته شده

 

اون قدر خسته ام که تو حال خودم نیستم

 

هنوز تو حال و هوای امتحانم

 

خیلی میترسم که نکنه چند تا از امتحاناتم رو ...

 

ازتون میخوام واسه مولود دعا کنید

 

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   دیگه برگشتم اومدم تا باشم میون شماها

 

شماهایی که تو این مدت که نبودم حسابی شرمنده کردید

 

آره با شما هستم نرگسی یادته بهم گفته بودید باید 1000 بار بگی نرگسی دوست دارم

 

ولی حالا میگم نرگسی دوستت دارم به توان بی نهایت

 

آره عاکف عزیز باشما هستم که تو این مدت با شعرای قشنگتون منو شرمنده کردید

 

ممنونم پسر اقا کسرا وآقا میلادو آقا عابد و مسیح بامعرفت و  گنجشکی و  غریب آشنا و  فریاد و خراباتی و صهبا

 

دختر بارونی و کتی  خشگلم و گل آقای سابق و حسین آقای لاحق و  تنهایی و سارا کوچولو

 

رویا کوچولو و جاده یخی و نورلند و زهرا گلی و صدرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   جون ومریمی گلم

 

(پینکی جون و پارمیدا کوچولو) و 

 

تابلوجاتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

 

بچه ها خیلی دلم واستون تنگ شده بود

 

"مولود"

 

    

                                          

 

نوشته شده توسط مولود | لینک ثابت | موضوع: