تبليغاتX
مولود

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


مولود

سرت را بالا نگه دار سینه ات را جلو بده از عهده اش بر می آیی .گاهی تاریک می شود اما صبح خواهد رسید...

چادری با چادری فرق دارد....!!!!
 

۱. یکی از دوستانم که مانتویی بود ازدواج کرد شوهرش از او خواست که چادری شود و شد..

2. آن یکی به خواسته ی دوست پسرش چادری شد..

3. آن یکی دیگر پدرش گفته بود که اگر چادر سر نکند حق ندارد پایش را از خانه بیرون بگذارد...

4. آن یکی که خیلی هم تحصیل کرده بود به خاطر حجاب و پوشش نامناسبش کار مناسبی که

درخور تحصیلاتش باشد گیرش نمی آمد...چادری شد و همزمان استخدام..!!!

5. آن یکی از خانواده ی اصیل و نجیبی بود ..با این که دختر صاف و دل پاکی بود..

اما حجاب خوبی نداشت...خواستگاران فراوانی داشت..

ولی او از اینکه خواستگارها به اندام زیبا و لباس های زیبایش توجه می کردند

خوشش نمی آمد...زیبایی هایش را با چادر پوشاند...و شاهزاده ی نجیب روهایش را یافت..

مردی نجیب و با اصالت...

6.آن یکی درسش زیاد خوب نبود...برای اینکه در چشم معلم و استاد باشد چادری شد..

و شاگرد اول کلاس..!!

آن یکی...

آن یکی...

آن یکی چون خدایش گفته بود " بپوشان خود را از دید نامحرم " قربة الی الله گفت..

و چادر به سر کرد...

بعد از سالها....

1. دوستی که به خواست همسرش چادری شد...مدتی بعد از عقدشان شوهرش به او گفت که

هر وقت باردار شد می تواند دیگر چادر سر نکند...

عروس خانوم باردار شد..و برای اینکه چادر دست و بالش را نگیرد دیگر چادر سر نکرد...

2.دوست پسر دخترک دیگر اورا نخواست و دخترک نیز چادر را...

3.آن یکی با مردی ازدواج کرد که از چادر خوشش نمی آمد..

و حالا نیز حرف شوهر ارجحیت داشت بر حرف پدر..و دخترک هم از خدا خواسته...

4. آن دوست تحصیل کرده هم وقتی حسابی ریشه اش را در دولت محکم کرد..

دیگر چادرش به کارش نیامد...

5. دوست دل پاکِ بدحجابِ بعدا چادری شده...آن چنان خودش را در دل مرد نجیب جا کرد...

و مردک را چنان توجیه کرد که چادر نشان بی اعتمادی مرد نسبت  به زنش است و یواش یواش....

6.دخترکِ چادریِ شاگرد اولِ کلاس...چادرش تا فارغ التحصیلی اش به زور دوام آورد..

و بعد از فارغ التحصیلی دیگر نیازی به چادر سر کردنش نبود...

آن یکی ها هم یک به یک....

آن دخترک که حرف خدایش را لبیک گفت...

چادرش معرفتش را بالا برد..اوج گرفت تا آسمان....و خدایی شد..لباسش...کلامش...رفتارش..

همه ی امورش خدایی شد...

 

                                                     التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391





...
 

سلام به همه دوستای خوبم

دیدم خیلی وقته پست نزدم گفتم بیام و بنویسم ...

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک ..دور...

رها ... اسیر

دلتنگ... شاد

آن لحظه که بی تو سر آید مرا ...مباد

 

                             "فریدون مشیری"

 

                               

 

 این روزها...

                                        التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در شنبه نوزدهم فروردین 1391





...

 

سال 90 هم داره می ره ... با همه قشنگی هاش و زشتی هاش ... با همه شیرینی هاش و تلخی

هاش ...با همه شادی هاش و غصه هاش

سال 90 برای من سال خوبی بوده ... سالی سرشار از خاطره ... و بیشتر خاطراتیکه با یاد آوریشون خدا رو

بیشتر احساس می کنم

خاطرات تلخ رو میگذارم کنار و اما چند خاطره خوب از این سال :

سفر به خونه خدا ... یه سفر معنوی ... سفری که تو اون فقط خودتی و خودت ...خودتی و خدا و داری تمام

تلاشتو میکنی که دور بشی از چیزهایی که خیلی به درداون دنیات نمی خورن... خدایا ازت ممنونم که منو

به خونت دعوت کردی ... ممنونم که بهم آرامش هدیه کردی ...ازت ممنونم

یه جریان قشنگ ...  جریان  و نه اتفاق ...چون عزیزی بهم میگه به جای اتفاق بگو جریان ...چرا که جریان

ادامه داره و جاریه ...اما اتفاق لحظه ایه ...  خدایا ازت ممنونم به خاطر این  جریان قشنگ

و سرآخر دفاع وپایان پایان نامه درسی ... با یه نتیجه رضایت بخش ... خدایا ازت ممنونم

خدایا ازت ممنونم به خاطر هر آنچه که به من دادی و ندادی

که همیشه و همه جا باهامی و تنهام نمیذاری

بابت همه مهربونی هات ...

ازت ممنونم

 

                                

 

پی نوشت 1: بیایم در سال جدید کینه ها رو دور بریزیم ... یا بهتربگم خصلت کینه ای بودن رو از خودمون دور

کنیم ... بیایم با هم مهربون تر از قبل باشیم ... بیایم...

پی نوشت 2: ای کاش  به انتظار ننشینیم ...بلکه با تمام وجود بایستیم العجل یا مولا ... العجل یا

مولا ...العجل یا مولا

پی نوشت 3: التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390





...
 

وقتی بچه بودم ... در یک شهر غریب به اتفاق دختر خالم گم شدیم  خیلی ترسیده بودیم

دختر خالم هی می رفت این طرف و اون طرف و بعد وقتی می دید آثاری از مامانامون نیست ...

می خندید!!! اما من گریه می کردم و مامانمو می خواستم تواون چند لحظه خیلی بهم سخت

گذشت ... اون موقع تلفن همراهی هم در کار نبود که بتونیم پیداشون کنیم خلاصه اینکه مثل

همیشه خدا به دادمون رسید و اونا ما رو پیدا کردن ... از اون زمان به بعد تا یه مدتی از گم شدن

می ترسیدم

اما حالا از گم شدن نمی ترسم ... چون وقتی گم می شم ... با پرسیدن از دیگران ... راهمو پیدا

می کنم ... من الان از این می ترسم که خودمو گم کنم و گاهی هم پیش اومده و میاد که این

اتفاق برام بیفته  ... این جاست که خدا تو رو و یا کسی مثل تو رو وسیله قرار می ده که نگذاره این اتفاق

بیفته...

 خدایا ... نگذار هیچ وقت خودمو گم کنم...

 

                                    

 

 پی نوشت ۱: وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشون می ده تو هزار دلیل برای خندیدن

به اون نشون بده...

 پی نوشت ۲: وقتی وجود خدا باورت بشه... خدا یه نقطه میذاره زیر باورت و می شه یاورت...

پی نوشت ۳: یعنی فیلم جدایی نادر از سیمین این قدر متفاوت با دیگر فیلم های ایرانی بوده که

جایزه اسکاربهش تعلق بگیره ... بیاین یه لحظه فقط یه لحظه منطقی فکرکنیم  و خودمونو به خواب نزنیم

 پی نوشت ۴: التماس دعا

                        


نوشته شده توسط مولود در شنبه بیستم اسفند 1390





...
 

فقط به خاطر شاد کردن تو ...

دانشجویی می گفت : در سال اول که شروع به خواندن فلسفه کردیم ... هم استاد و هم

شاگردان مطالب را درک نموده می فهمیدیم.

در سال دوم ... فقط استاد می فهمید و ما نمی فهمیدیم ... اما در سال سوم نه او می فهمید

چه می گوید و نه ما می فهمیدیم چه می خوانیم !!!

 

معلمی می گفت : شما مردم از فرط جهل و نادانی قدر بعضی چیز ها را نمی دانید ... مثلا خورشید

را بر ماه ترجیح می دهید و حال آنکه ماه در شب تار مثل چراغ همه جا را روشن می کند و به دردمان

می خورد ...اما خورشید در روز که هیچ احتیاجی به آن نداریم در می آید!!!

 

از کتابفروشی پرسیدند : وضع کسب و کارت چگونه است؟گفت:بسیار بد ...چون آنهایی که پول

دارند ...سواد ندارند ... آنهایی که سواد دارند...پول ندارند !!!

 

پی نوشت ۱: التماس دعا

پی نوشت ۲:التماس دعا

پی نوشت ۳: التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390





...
 

امشب سخن از جان جهان باید گفت

توصیف رسول انس و جان باید گفت

در شام ولادت دو قطب عالم

تبریک به صاحب الزمان باید گفت

میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع) مبارک

 

پی نوشت ۱ : ۲۲ بهمن ، بر همه دوستان مبارک باد

پی نوشت ۲: پروردگارا ، آرامش را همچون دانه ها ی برف ، آرام و بی صدا بر سرزمین قلب کسانی که

برایم عزیز هستند ، جاری بگردان.

پی نوشت ۳: التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در جمعه بیست و یکم بهمن 1390





خدا همگیشون رو غرق رحمت کنه

پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها

از پدربزرگ پدریم خاطره ای تو ذهنم نمونده ... وقتی خیلی بچه بودم ماها رو ترک کرد و رفت ...

با این که ازت خاطره ای ندارم امادلم برات تنگ شده

مادربزرگ پدریم که بین بچه های فامیل معروف بود به مارجان (یعنی مامان جان) ... الان کجایی ؟

مهربونی هات همیشه در خاطرم می مونه ... یادم نمی ره زنده بودی و داغ پسرت رو دیدی ... راستی

یاد اون خاطره ای افتادم که تو حسابی ترسیده بودی و داد می زدی و می گفتی وای وای وای ... یاد

اون روزی که یکی از پسرهای شیطون فامیل به صورتش سس زد که پیشت وانمود کنه صورتش خونی شده

و بترسوندت و خودش رو محکم رو زمین انداخت و من که دیدم تو وحشت زده شدی ...سریع گفتم ...مارجان

این داره اذیتت میکنه و صورتش خونی نیست  و تو دلت بالا اومد و یه نفس راحت کشیدی ... یادم نمیره

به پیتزا می گفتی پیپزا و یادم نمی ره چطوری داشتی به من و داداشیم یاد می دادی که وقتی میرید

عکاسی چطور بنشینید و عکس بگیرید و ما دوتا همش

دلم برات تنگ شده

خانوم جون و آقاجون (مادربزرگ و پدربزرگ پدریم) ....سیده خانوم ... خانوم جون ...یادم نمیره به اتفاق

بزرگ تر ها و بچه ها ی فامیل دورت جمع می شدیم و می خندیدیم و خوش بودیم ... عید غدیر که می شد

همه میومدن پیشت و ازت عیدی می خواستن ... وقتی گاهی حالت روبراه بود و توانشو داشتی میومدی

خونه ما و به پشتی تکیه می دادی و برامون حرف می زدی و اون لبخند معصومانت همیشه در خاطرمه

دلم برات تنگ شده

آقاجون و مهربونی هاش ... آقاجون و شوخی هاش ... آقا جون و خنده هاش ... آقاجون و دنیای قشنگش

آقاجون ...آقاجون... آقا جون ... یادم نمی ره اون روزی که وقتی خاله اسم خانوم جون رو برد ... تو گریت گرفت

و بعد از یه مدت کمی تو هم رفتی پیش خانوم جون ... قربون اون دل تنگت

دلم برات تنگ شده

 

                                    

 

  پی نوشت ۱: زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی ؟ گفت : نخریدند ... آب شد...

  پی نوشت ۲: هر کجا هستی باش ... آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیاخالی

  پی نوشت ۳: التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در جمعه هفتم بهمن 1390





...
 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :"اما من درخت نیستم .

 تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی"

پرنده گفت: "من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم"

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: "راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟"انسان منظور پرنده را نفهمید ... اما باز هم خندید.

پرنده گفت:" نمی دانی تو آسمان چه قدر جای تو خالیست."انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش

 چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:" غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست

است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است  اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به

یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش  آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :" یادت می آید ... تو را با دو بال

و دو پا آفریده بودم ؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم ...

بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آن وقت رو به خدا کرد و گریست.

 

                           "  عرفان نظر آهاری "

                   

                      

 

  پی نوشت ۱: کمال نامردیه حدود دو ساعت و اندی وقت بگذاری و یه درس زبان رو بخونی ... بعد که خوندی

  متوجه بشی ... اون درس برای ترم گذشته بود و تو اشتباها نشستی و اونو خوندی ... وقتی زهرا فومنی

  بهم زنگ زد و ماجرا رو برام تعریف کرد ... کلی خندیدم و روحیم شاد شد...

  پی نوشت ۲: من به خود می بالم که در این عصر یخی ... دوستی دارم که دلش آیینه خورشید است.

  پی نوشت ۳:التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390





...
 

این روز ها یه کم سرم شلوغه  ...البته تا باشه از این شلوغی ها ... درگیر کار پایان نامم هستم و عزمم رو

جزم کردم که به امید خدا و با توکل به خودش بتونم تا اسفند دفاع کنم و بعد از اون فریاد آزادی سر بدم و یه

جورایی مثل بوتیمار(همون زهرا فومنی خودمون) از زیر بار این مسئولیت سنگین رها بشم ...

کیفیت کار برام خیلی مهم بوده و همچنان هست و دوست دارم در نهایت کاری رو ارائه بدم که رضایت بخش

باشه .

انصافا در تهیه این نوشتار (با عنوان  بررسی دفاع اشتباه در اساسنامه Icc با نگاهی به حقوق ایران) نهایت

تلاشم رو کردم و در نوشتن خط به خط نوشتارم حرص خوردم و این حرص ریشش بر می گرده به اینکه دوست

داشتم و دارم که کارم یه کار خوب از آب در بیاد(که مخاطب با خوندنش به فکر بیفته) نه یک کار آبکی( که

مخاطب با خوندنش به نویسنده لعنت بفرسته).

خصلتمه ... یا کاری رو شروع نمی کنم یا وقتی شروع کنم تمام تلاشمو میکنم که نتیجه رضایت بخش باشه

و حالا ازتون می خوام برام از ته دل دعا کنید که بتونم در پایان نامه درسی و از اون مهم تر در پایان نامه زندگی

سر بلند باشم

 البته می شه گفت پایان نامه درسی خودش جزئی از پایان نامه زندگیه و رابطه ی بینشون اگر اشتباه نکنم

عموم خصوص مطلقه ...

 اگر اشتباه می کنم بهم بگید ... فلسفه و منطق خونا دارم درست می گم یا نه؟؟؟

 

                        

 

پی نوشت 1: دلم گرم خداوندیست که با دستان من گندم برای یاکریم خانه می ریزد ... چه بخشنده خدای

عاشقی دارم ... برایت من خدا را آرزو دارم...

پی نوشت 2: این روزها عجیب دلتنگم...

پی نوشت 3: به بابا جون می گم : بابایی ...یه کارت شارژ  ایرانسل برام بگیر ... می پرسه : شبانه یا

روزانه؟!!!

 پی نوشت 4: التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در پنجشنبه پانزدهم دی 1390





 

همیشه وقتی می رفتم بانک یا حالا جاهای دیگه از زمین و زمان گله داشتم که چرا آدم ها نوبت رو رعایت نمی کنن

و همه جا و همه زمان پارتی بازی ... پارتی بازی ... پارتی بازی

امروز خودم گیر یه پارتی افتادم و با اینکه فقط 40 شماره مونده بود نوبت من برسه و شاید ده دقیقه نمونده بود که نوبتم

بشه پارتیه فیش منو واریز کرد و دستم داد... اون دو دقیقه ای که اون داشت فیش منو واریز می کرد از خودم بدم اومده بود

و با خودم می گفتم تویی که از پارتی بازی متنفری ... حالا چی شده که خودت ؟؟؟ من با اون آدم تو در بایستی گیر کردم و

یه دفعه فیش رو دادم دستش اول مقاومت کردم که ندم اما یه جورایی مجبور شدم... (چه توجیه مسخره ای...مجبور شدم!!!)

از خود بانک تا وقتی رسیدم خونه فکرم حسابی درگیر بود ... وقتی رسیدم خونه از پارتی بازی به حساب پارتیم حسابی دلخور

بودم ... ازش دلخور بودم که چرا پارتی من شده ... چرا به خودش اجازه داده که پارتی من بشه ؟اصلا من چرا

اجازه دادم اون پارتی من بشه؟چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم که دیده بود دارم بابت این ماجرا حرص می خورم یه حرفی زد  که تا حدودی آروم شدم...

چرا آدم ها پارتی بازی می کنن؟

چراآدم ها دنبال پارتی می گردن؟

بیاین یه لحظه فقط یه لحظه به این فکر کنیم که ما یه پارتی داریم که همیشه و همه جا با ماست ...اونوقته که خیلی چیز ها برامون

تغییر می کنه ... خدا ...

مثلا ... دنیامون قشنگ تر می شه ... صداقت ... یکرنگی ...

 

                   

 

پی نوشت1: وقتی خدا دستهایش رااز پشت بر روی چشمانم گذاشت از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است

نامش را صدا کنم...

پی نوشت 2: در ازدحام این همه سادگی عجیب ... عجیب است که تو چه ساده خوبی...

پی نوشت3:التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در شنبه سوم دی 1390





...
 

می گما ... گاهی آدما با رفتار زشتشون ناخواسته یا شاید هم خواسته به اطرافیانشون درس زندگی

می دن

سوم ابتدایی که بودم ... یه روز معلمم وقتی وارد کلاس شد ...مستقیم اومد به سمت تخت اول که

من و دوستام اون جا نشسته بودیم ... دستش رو بلند کرد و محکم زد تو سر دوستم ... من که علت

این حرکت رو نمی دونستم یکدفعه زدم زیر خنده اما چند ثانیه ای از خندم نگذشته بود که یکدفعه همون

حرکت به گونه ای بسیار دقیق نسبت به من هم صورت گرفت ... خدابیامرزدش ... زدم زیر گریه و حالا

جالب این جا بود اون دوستم که من براش خندیده بودم و خودش هم زخم خورده و قربانی ماجرا بود

داشت منو دلداری می داد و می گفت گریه نکن...

معلممون هم شروع کرد به توجیه کردن برای حرکت زنندش ... وگفت اینو زدم که یادتون بمونه باید همیشه

به معلمتون احترام بگذارید و هر وقت وارد کلاس می شه به احترامش پاشید....شما دو نفر به احترام من

بلند نشده بودید

از اون زمان بود که فهمیدم باید به احترام معلم جماعت بلند شد

یه دوستی داشتم که باهم داشتیم برای یک امتحان مهم می خوندیم... بماند چه امتحانی ... من زیاد باهاش

در ارتباط نبودم ...اون خودش همش بهم زنگ می زد و هی در مورد امتحان با من صحبت می کرد...من عادتمه

که وقتی یه امتحان مهم دارم سعی می کنم زیاد با کسانی که همون امتحانو دارن و خیر منو نمی خوان در

ارتباط نباشم چون معتقدم می خوان بهم استرس وارد کنن ...خلاصه گذشت و گذشت تا هردومون قبول

شدیم...رتبه من از اون بهتر بود...موقع انتخاب مکان رسید ...من انتخاب خودمو کرده بودم و هیچ کس

نمی تونست منو از انتخابم پشیمون کنه ...اون تا لحظه آخر زنگ زد و بهم گفت دقیق بگو انتخاب اولت

کجاست ...گفتم فلان جا ...گفت ای ول و باز گذشت و گذشت تا نتیجه اومد...این بار من بهش اس ام اس

زدم و بهش گفتم سلام همکلاسی ... گفت من اولین انتخابم تهران بود اون جا قبول شدم

واقعا شوکه و ناراحت شده بودم...نه از بابت این که چرا اون تهران قبول شده و من نه...چون من به هیچ

وجه اهل رفتن به تهران نبودم ... از محیط تهران بیزارم ...فقط برای مسافرت اون جا رو دوست دارم...

همه ناراحتی من از این بود که چطور به خودش اجازه داده منو بازی بده؟؟؟مطمئن شدم باخودش فکر کرده

اگر به من بگه که انتخاب اولش تهرانه من هم می زنم اون جا و چون رتبم از اون بهتر بود  اون می ره کنار...

از اون زمان بود که فهمیدم از پشت خنجر زدن می تونه عواقب بدی رو به دنبال داشته باشه...عواقبی مثل

نفرت...مثل عدم اعتماد...

و حالا موارد دیگه که حوصله نوشتن نیست

و حالا من...این ها رو ننوشتم که بگم از این آدم ها کینه به دل دارم(چون اصلا آدم کینه ای نیستم) بر عکس

کلی هم ازشون ممنونم ...نه به خاطر رفتار زشتشون...بلکه به خاطر اینکه بهم یاد دادن...یاد دادن که چطور

باید زندگی کنم

 

                     

 

پی نوشت ۱: این روز ها دلم از آدم هایی گرفته که حرف از گذشت می زنن اما پای عمل که می رسه ...

حالا نه خیلی راحت ... ولی در هر صورت یه جورایی خودشونو کنار می کشن

پی نوشت ۲:خدا را گفتم بگذار جهان را قسمت کنیم ... آسمون مال تو زمین مال من ...خدا خندید و گفت:

تو بندگی کن ...همه دنیا مال تو ...من هم مال تو

پی نوشت ۳: التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390





...

 

دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟

بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است!

دانی که چرا آب فرات است گل آلود؟

شرمندگی اش از لب عطشان حسین است!

دانی که چرا خانه حق گشته سیه پوش؟

زیرا که خدا نیز عزادار حسین است

                         السلام علیک یا ابا عبدالله

 

 پی نوشت ۱: به امید خدا چهارشنبه راهی هستم...چقدر دلمممممممممممم هواشو کرده بود...یا امام

رضا ازت ممنونم...ازت ممنونم که منو به خونت دعوت کردی

پی نوشت ۲:از نظر من آدم ها به سه دسته تقسیم می شن...بعضی هاشون تو آسمون سیر می کنن

که حقیقتا خوش به حالشون...بعضی هاشون بین آسمون و زمین معلق هستن...وضعیتشون بد نیست...

عده ای می رن به سمت آسمون و خوش به حالشون عده ای هم میان به سمت زمین و بد به حالشون

بعضی ها هم تو زمین سیر می کنن...فقط می تونم بگم وای بر حالشون

پی نوشت ۳:التماس دعا[گل]


نوشته شده توسط مولود در یکشنبه ششم آذر 1390





...

 

و امروز زهرا ی من نیز راهی شد...راهی مکان مقدسی که رفتن به اون جا سعادت می خواد...

دوست خوبم...هنوز از مرز رد نشدی دلم برات تنگ شده...امروز جات تو کلاسمون حسابی

خالی بود...امیدوارم به سلامت بری و به سلامت برگردی...

                   من این جا منتظرت می مونم...سلام منو به امام حسین برسون

 

                           

 

  پی نوشت ۱: اندکی خسته ام...

  پی نوشت ۲: از هیچ کار بچگیم پشیمون نیستم جز اینکه آرزو داشتم زود بزرگ بشم

  پی نوشت ۳:التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390





...
 

وقتی بچه ای...خیلی چیز ها رو نمی فهمی یا شاید هم می فهمی اما درک وخامت اوضاع برات

 ناممکنه و یا شاید هم ممکنه و از خودت انتظار نداری

از خودت انتظار نداری که  بشینی و غصه بخوری... دل بسوزونی یا حتی عذاب وجدان بگیری

یا شاید هم انتظار داری و فکرت بهت می گه بزرگتر ها ازت انتظار ندارن...پس بی خیال می شی و

میگی هر چی باداباد.

بزرگ که می شی تازه به خودت می یای...به خودت می یای و با خودت می گی دیگه گذشت...

گذشت اون روزهای بی خیالی طی کردن...گذشت اون روزها...گذشت...

و امروز دوباره هوای حوصله ابریست...اونم از نوع بدجورش.

                  

               

 

پی نوشت ۱:و این بار خبر شهادت بانوی همولایتی در سامرا ...کمی باور نکردنی بود...وقتی زهرا

فومنی بهم خبر داد...بانویی که صاحب دو فرزنده و وقتی عمه ی بچه ها برامون  تعریف می کرد که

دخترش می گفت عمه من طاقت ندارم تا قیامت منتظر بمونم تا مادرم رو ببینم و من هم بهش گفتم

پس دعا کن اماممون زودتر ظهور کنه...لحظه غریبی بود...خدایا بهشون صبر بده...جای خالی مادر رو

کی می تونه پر کنه.خوش به سعادتت همشهری. انشالله که خود اباعبدالله شفاعتت میکنه بانو.

پی نوشت ۲:همیشه سخت ترین نمایش به بهترین بازیگر تعلق دارد ...شاکی سختی های دنیا

نباش ...شاید تو بهترین بازیگر خدا باشی.

پی نوشت ۳:التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در جمعه بیستم آبان 1390





...

 

مونا جان

حدود دو ساله که باهات آشنا شدم...اما انگار سال هاست که میشناسمت...تو این دو سال

کنار تو ، دانشگاه و روزهای خوش

سر کلاس دکتر نظری نژاد...یادته...ضرب المثل معروف نه سیب و نه به!!!

سر کلاس دکتر نجفی...یادته...همین تموم شد؟!!!

سر کلاس دکتر بابایی...یادته؟مرتب کردن جزوه ها و نگاه های استاد و...خنده های آقای چگینی

ومنفجر شدن بچه ها

سر کلاس دکتر جانی پور...یادته...و اون کنفرانس معروف مصونیت طاهره

سر کلاس دکتر شاه ملک پور....یادته...جا نبود و نشسته بودیم سرمیزاستادا و ...

آخ که چه دوران خوشی بود و چه زود گذشت اون روزها...اون روزهای قشنگ

یادته یه روز به هم گفتیم ما دو تا از اون هایی نیستیم که تا دانشگاه تموم شد دوستیمون هم تموم

بشه...

خوشحالم که سر عهدمون موندیم و حالا من

به داشتن دوستی مثل تو افتخار می کنم ...خوشحالم تو هم به جمع دوستان خوبم اضافه شدی.

همه این مقدمه چینی ها بهانه ای بود برای گفتن تبریک تولدت عزیزم

                                       

                                             تولدت مبارک نازنینم

 

                    

 

 پی نوشت ۱: مونا جان دوستت دارم

پی نوشت ۲:مونا جان قدر منو بدون که اینقدر خوب و مهربونم.

پی نوشت ۳:همون پی نوشت ۱                 


نوشته شده توسط مولود در سه شنبه هفدهم آبان 1390





...
 

دیروز به همراه مادر و خواهر گرامی برای کشیدن دندون عقلم راهی مطب دکتر شدیم...حدود یکساعت

قبل از رفتن به مطب استرس عجیبی اومد سراغم ... و رفرنس این استرس() بر می گرده به حدود

چند سال قبل ...زمانی که یک آقای دکتر محترم (از بردن اسم معذورم) جهت کشیدن دتدون واموندم

شکنجه ای نثارم کرد که این اشک هایی که اکثرا به دلیل غرور بر گونه هام جاری نمیشن ...بی اختیار

و بدون اینکه بهشون اجاه بدم صورتم رو خیس کرده بودند...اون قدر درد داشتم که دلم می خواست ازجام بلند شم و هر چی تو دهنمه نثار دکتر کنم و حتی اگه شد بزنمش(ولی این بار قشنگی

رعایت ادب مانع این حرکت شد).خلاصه با اصرار پدر که با آقای دکتر جدیدی آشنا  شده بود و خودش

تازه دندونش رو پیش اون کشیده بود راضی شدم که راهی مطب دکتر بشم.

وقتی رسیدیم مطب دکتر...قبل از ورود به مطب به شدت استرس داشتم و  قلبم داشت میومد تو

دهنم...استرس یک طرف حرکت صهیونیستی خواهرم یک طرف دیگه...یک شیرینی شکلاتی خوشمزه

رو جلوی چشمم داشت با اشتهای کامل می خورد و طوری بود که انگار شکلات های اون کیک داشت

جلوی چشمم رژه می رفت و من تشنه گرفتنشون بودم و اما کاری از دستم بر نمیومد.

وارد مطب دکتر شدم و خودم  رو با خوندن مجله که در مورد خاصیت سبزیجات بود مشغول کردم و در واقع

رله نشون دادم.وقتی خانم منشی اسممو صدا زد که بیا برو نوبت توئه بلند شدم و از مامانم

خداحافظی کردم و خداحافظیم با مادر طوری بود که انگار دارم راهی شکنجه گاه میشم.

وقتی دکتر با یک آمپول اومد به طرفم قلبم به شدت می زد تو این حال و هوا بودم که دکتر گفت:

بسم الله الرحمن الرحیم...گفتن همان و آرامشی که اومد سراغم همان...خودم رو سپردم به خدا...

آقای دکتر دندونم رو کشید...بدون اینکه دردی رو احساس کنم...و همه اون استرس ها یکدفعه ناپدید

شد...مهم تر از همه این ها اون ایمانی بود که در دکتر موج می زد...که با ایمانش به مریضش که در اون

لحظه تا حدودی خدا رو از یاد برده بود آرامش داد...

خدایا شکرت

 

                   

 

 پی نوشت ۱:سخته بخوای واقعیتی رو به شخصی بقبولونی ...اما با نگاه کردن بهش دلت از ته ته ته

برای اون آدم بسوزه...البته در این مورد بخصوص من فقط ناظر بودم و از دیدن این صحنه رنج می بردم.

پی نوشت ۲:چه کسی می گوید که گرانی این جاست؟دوره ارزانیست! چه شرافت ارزان!تن عریان ارزان!

و دروغ از همه چیز ارزانتر...!  آبرو قیمت یک تکه نان ! و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت یک انسان!

پی نوشت ۳:التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در سه شنبه دهم آبان 1390





...
 

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود.آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد.و هزار و یک گره آن را

باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود.عاشق دریای بزرگ.ماهی همیشه و همه

جا دنبال دریا میگشت...اما پیدایش نمی کرد.

هر روز و هر شب می رفت...اما به دریا نمی رسید.کجا بود این دریای مرموز گم شده پنهان که هر چه

بیشتر می گشت گم تر می شد و هر چه که می رفت دورتر.

ماهی مدام می گریست...از دوری و از دلتنگی.و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد.همیشه با خود

می گفت:"این جا سرزمین اشک هاست.اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند ...چون هیچ وقت

دریا را ندیدند و فکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است."

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد...اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که

عمری در آن غوطه ور بود.

قصه که به این جا رسید...آدم گفت:"ماهی در آب بود و نمی دانست...شاید آدمی هم با خداست و نمی

داند. و شاید آن دوری که عمری دم از آن زدیم ...تنها یک اشتباه باشد."

آن وقت لبخند زد و خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد.

 

                                                    "عرفان نظر آهاری"

 

                           

 

پی نوشت ۱:دیروز دیدم بابایی از دندون درد دپرسه...گفتم یک جوک براش تعریف کنم یه کم بخندهاما نخندید که هیچی متعجب هم شد و بهم گفت:الان این جوک بود؟ و یک

نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد.

ولی به نظرم جوکش خیلی بامزه بود...می گه یک روز یک معلم به بچه می گه:۱۰ تاسیب داریم

...۹ تاش رو می خورم چند تا می مونه؟بچه بر می گرده می گه:همون یکی رو هم وردار بخور

 بد بخت سیب نخورده.این کجاش بامزه نبود

پی نوشت ۲:این روزها  در خماری عجیبی به سر می برم

پی نوشت ۳:التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در سه شنبه سوم آبان 1390





...
 

یا فاطمه...

از نفیر ضجه ات،چشم ها جیحون شده

از شرار داغ تو،قلب دریا خون شده

از نگاه خسته ات،عقل سر در گم شده

غصه را بین دم به دم،همره مردم شده

سایه سنگین خشم،بر زمین حاکم شده

اضطراب لحظه ها همزمان خاتِم شده

باد با آوای درد،حامل باران شده

دشت و صحرا با فغان،حامی یاران شده

قصه سرد سکوت،در جهان جاری شده

مثل زخمی تا ابد،در نهان کاری شده

سوختن از ساختن،خسته و نالان شده

بی گمان از غصه ات،سنگ هم گریان شده

 

                                           "مولود"

 

                  

 

پی نوشت ۱:بعضی ها میگن ما به خدا اعتقاد نداریم...پس چرا وقتی جایی میخوان مثلا حرفشون رو به

اثبات برسونند میگن :به خدا قسم!!!این یعنی چی؟؟؟

پی نوشت ۲:من برف می خوام...دلم برای برف بازی و آدم برفی درست کردن تنگ شده

پی نوشت ۳:وبلاگ محب ختم زیارت عاشورا برگزار کرده...عزیزانی که دوست دارند می تونند در این ختم

شرکت کنند.

پی نوشت ۴:التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390





عالم بچگی...
 

نمی گم بچه بودم...اول راهنمایی بودم(به هر حال خیلی پخته نبودم...نه اینکه الان پخته ام)

یک دوستی داشتم که بد جور من و چند تا از رفقام رو اذیت کرد...با این که با ماها خیلی بد کرد ولی

ازش راضیم ...

من...مونا...الهام...و زهرا(زهرا فومنی نه ها...یکی دیگه)مدتی بدجور سر کار بودیم و خودمون خبر

نداشتیم.یک روز که در کلاس نشسته بودیم و گرم صحبت کردن بودیم یکدفعه این رفیق مردم آزارمون

چنان به ما ۴ تا خیره شد که انگار ته قلبم خالی شد...بعد از حدود چند دقیقه که به حالت طبیعی

برگشت بهمون گفت:وقتی این حالتی می شم شماها همه فرار کنید...کنارم نمونید. من اون لحظه

همه شما رو دیو می بینممن با رو ح در ارتباطم و از این حرف ها.من خیلی ترسیده بودم و

می خواستم ماجرا رو با خانوادم در میان بگذارم..اما اون تهدیدمون کرد که اگر کسی از خانوادتون متوجه

بشه ...اتفاق بدی برای خانوادتون خواهد افتاد...بد جور ماها رو در منگنه گذاشته بود...شاید الان که دارم

این ماجرا رو براتون می نویسم بهم بخندید و مسخره کنید و ...ولی باورتون نمی شه ...اون روزها برای

من وحشتناک ترین لحظات بود...نه من برای من بلکه برای اون ۳ تا رفیق دیگم....نه راه پس بود و نه راه

پیش...نه می تونستیم با این رفیق مردم آزارمون در بیفتیم چون ازش می ترسیدیم نه می تونستیم با

خانوادمون در میان بگذاریم چون می ترسیدیم برای اونا اتفاقی بیفته...دیگه نگاه هاش...تهدیداش...غیر

قابل تحمل شده بود...تموم زندگی من و ۳ تا از دوستام تبدیل به کابوس شده بود...

یک روز که دیگه حسابی وحشت زده و افسرده بودیم ...فکر هامون رو ریختیم رو هم و تصمیم گرفتیم

با این رفیقمون در بیفتیمواقعا می ترسیدیم اما با خودمون گفتیم هر چه بادا باد...۴ نفری رفتیم به

سمتش و شروع کردیم به داد و بیداد که تو روزگار ما رو سیاه کردی و زندگیمون شده همش کابوس...

که یکدفعه زد زیر گریه و گفت:من شماها رو دیو نمی دیدم...من با روح ها در ارتباط نیستم...همش الکی

بود

آره همش الکی بود...الکی شب ها با کابوس می خوابیدیم...الکی هر چی غصه و ترس بود تو دلمون

جمع شده بود....الکی زندگیمون رو هوا بود...الکی لحظات قشنگی رو که می تونستیم تو اون مدت

حدود یک ماه داشته باشیم در لحظات نفرت انگیز سپری می کردیم...آخ که چه روزهای بدی بود.

با خودم عهد بسته بودم هیچ وقت اون مدت رو به یاد نیارم و برای کسی بازگو نکنم...اما اون روزها هیچ

وقت از یادم نرفت و برای اولین بار در وبلاگ بازگوش کردم

چند وقت پیش این رفیقمون رو جایی دیدم که انتظارشو نداشتم...فکر می کردم با این قوه تخیلی که داره

باید می شد یکی مثل نویسنده هری پاتر!!!وقتی دیدمش دلم می خواست فقط نگاش کنم...باهاش گرم

نبودم...اما بی احترامی هم نکردم...نمی تونستم باهاش صمیمی باشم...حقیقتش با دیدنش یک

مقدار استرس داشتم...

و باز هم پیامد اخلاقیش با خودتون...اما اجازه بدید یکی از پیامد های اخلاقی این پست رو بگم و اونم

اینه که فرار رو بر قرار ترجیح نده ...هیچ وقت.

 

                        

                        

 

پی نوشت ۱:بعضی دوستان درگیرند که این عکس هایی که میگذارم چه ربطی به پستم داره

خیالتون رو راحت کنم...ربطی نداره...البته بعضی وقت ها داره...اما اکثرا نه....من عکسی رو که به نظرم

جالب بیاد تو هر پستم میگذارم.

پی نوشت ۲:همتون از من راضی باشید ...لطفا...

پی نوشت ۳:التماس دعا

 


نوشته شده توسط مولود در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390





...
 

مدتیست

دلم برای خودم تنگ شده

              

               

 

                              التماس دعا


نوشته شده توسط مولود در سه شنبه نوزدهم مهر 1390





مطالب پیشین

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by moloud2005
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

هوا گرفته بود

باران می بارید

کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن درست میشه.

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
سرمستانه
صهبا
خراباتی
چرندیاتی
کسرا پیرو
مظهر
فومنی"داداش کوچیکه"
طنز خوشمزه
مسافر منتظر
سبز سفید قرمز
منتظر قائم"محمد علی کاظمی"
بوتیمار"زهرا فومنی"
نوکر مولا
لبگزه
بهار
آقای علی کشکولی
نیما مرادخانی چلاسر
بهار دوست قدیمی
نبضگیر"آقای دکتر"
ماندلا
مهدیار"قند عسل مامان و بابا"
الی
پسری که با بارون مشکل داره
ایران دخت
نخواندنی هایم اینجاست"سحر"
عشق حسین"محب"
باغ بی برگ
دلشده
التپه
بالا خونه
انديشه نو
ميقات 61(روزهاي جانبازي)
رفيق خدا
داداشي بهنام
روزگار تنهايي
مرجان
دلنوشته های آقا مسعود

.:: LinkDump ::.

فالنامه حافظ
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.

.:: Archive ::.

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
ادامه ی آرشیو ماهانه