نمی گم بچه بودم...اول راهنمایی بودم(به هر حال خیلی پخته نبودم...نه اینکه الان پخته ام
)
یک دوستی داشتم که بد جور من و چند تا از رفقام رو اذیت کرد...با این که با ماها خیلی بد کرد ولی
ازش راضیم ...
من...مونا...الهام...و زهرا(زهرا فومنی نه ها...یکی دیگه)مدتی بدجور سر کار بودیم و خودمون خبر
نداشتیم.یک روز که در کلاس نشسته بودیم و گرم صحبت کردن بودیم یکدفعه این رفیق مردم آزارمون
چنان به ما ۴ تا خیره شد که انگار ته قلبم خالی شد...بعد از حدود چند دقیقه که به حالت طبیعی
برگشت بهمون گفت:وقتی این حالتی می شم شماها همه فرار کنید...کنارم نمونید. من اون لحظه
همه شما رو دیو می بینم
من با رو ح در ارتباطم و از این حرف ها.من خیلی ترسیده بودم و
می خواستم ماجرا رو با خانوادم در میان بگذارم..اما اون تهدیدمون کرد که اگر کسی از خانوادتون متوجه
بشه ...اتفاق بدی برای خانوادتون خواهد افتاد...بد جور ماها رو در منگنه گذاشته بود...شاید الان که دارم
این ماجرا رو براتون می نویسم بهم بخندید و مسخره کنید و ...ولی باورتون نمی شه ...اون روزها برای
من وحشتناک ترین لحظات بود...نه من برای من بلکه برای اون ۳ تا رفیق دیگم....نه راه پس بود و نه راه
پیش...نه می تونستیم با این رفیق مردم آزارمون در بیفتیم چون ازش می ترسیدیم نه می تونستیم با
خانوادمون در میان بگذاریم چون می ترسیدیم برای اونا اتفاقی بیفته...دیگه نگاه هاش...تهدیداش...غیر
قابل تحمل شده بود...تموم زندگی من و ۳ تا از دوستام تبدیل به کابوس شده بود...
یک روز که دیگه حسابی وحشت زده و افسرده بودیم ...فکر هامون رو ریختیم رو هم و تصمیم گرفتیم
با این رفیقمون در بیفتیم
واقعا می ترسیدیم اما با خودمون گفتیم هر چه بادا باد...۴ نفری رفتیم به
سمتش و شروع کردیم به داد و بیداد که تو روزگار ما رو سیاه کردی و زندگیمون شده همش کابوس...
که یکدفعه زد زیر گریه و گفت:من شماها رو دیو نمی دیدم...من با روح ها در ارتباط نیستم...همش الکی
بود
آره همش الکی بود...الکی شب ها با کابوس می خوابیدیم...الکی هر چی غصه و ترس بود تو دلمون
جمع شده بود....الکی زندگیمون رو هوا بود...الکی لحظات قشنگی رو که می تونستیم تو اون مدت
حدود یک ماه داشته باشیم در لحظات نفرت انگیز سپری می کردیم...آخ که چه روزهای بدی بود.
با خودم عهد بسته بودم هیچ وقت اون مدت رو به یاد نیارم و برای کسی بازگو نکنم...اما اون روزها هیچ
وقت از یادم نرفت و برای اولین بار در وبلاگ بازگوش کردم
چند وقت پیش این رفیقمون رو جایی دیدم که انتظارشو نداشتم...فکر می کردم با این قوه تخیلی که داره
باید می شد یکی مثل نویسنده هری پاتر!!!وقتی دیدمش دلم می خواست فقط نگاش کنم...باهاش گرم
نبودم...اما بی احترامی هم نکردم...نمی تونستم باهاش صمیمی باشم...حقیقتش با دیدنش یک
مقدار استرس داشتم...
و باز هم پیامد اخلاقیش با خودتون...اما اجازه بدید یکی از پیامد های اخلاقی این پست رو بگم و اونم
اینه که فرار رو بر قرار ترجیح نده ...هیچ وقت.

پی نوشت ۱:بعضی دوستان درگیرند که این عکس هایی که میگذارم چه ربطی به پستم داره
خیالتون رو راحت کنم...ربطی نداره...البته بعضی وقت ها داره...اما اکثرا نه....من عکسی رو که به نظرم
جالب بیاد تو هر پستم میگذارم.
پی نوشت ۲:همتون از من راضی باشید ...لطفا...
پی نوشت ۳:التماس دعا